تمام برنامه ریزی ها رو از چند ماه قبلش انجام داده بودم .
یکم پول ، لباس ، آشنا تو شهر مقصد ، برنامه زمانی ... و هدف .
حسی که این کار بهم میداد یه چیزی بود تو مایه های کنجکاوی های آلیس ...
یادمه اواخر پاییز بود ، یه سه چهار شب مونده بود به شب یلدا ...
اگه شب میرفتم و برای قبل خواب خونه نبودم ، خوب زود شک میکردمن ...
اگه هم صبح زود میرفتم ، مسلماً تو رختخواب نبودنم بد تر از شب خونه نبودنم بود ...
تصمیم گرفتم که ساعت 2 بعد از ظهر برم ، دقیقاً وقتی که همه خوابن ... تا شب هم وقت داشتم .
گوشیمو خاموش کردم ، گذاشتمش خونه ، رمز لب تاپمو برداشتم ...
کاملا همه چی برای یه رفتن بدون بازگشت آماده بود ، حتی جزئیات دقیق تر از این که یادم نمیاد ...
به سامان زنگ زدم ... گفتم که دارم میام پیشش اما اون نمیدونست که دارم از خونه فرار میکنم .
ساعت 2:10 دقیقه از خونه رفتم بیرون ... (فکری هم برای یه خداحافظی کرده بودم)
ساعت 3 رسیدم ترمینال ، اتوبوس کرج ساعت سه و نیم حرکت میکرد ، بلیطش و گرفتم و منتظر موندم .
یواش یواش مسافرای دیگه هم اومدن ، اتوبوس هم اومده بود .
یه نگاه به دور و برم کردم ، یکم نگران بودم ، نه از اینکه دارم همچین کاری میکنم ... از اینکه چرا برای انجام این کار هیچ حسی ندارم ... نه استرس ، نه دلتنگی ، نه ناراحتی ... هیچی .
سوار اتوبوس شدم ، شروع به حرکت کردیم ...
قسمت آخر صندلی ها نشسته بودم ، اتوبوس هم کاملاً پر نبود .
رفتم سمت پنجره نشستم ، هندزفریمو هم گذاشتم گوشم ...
با خودم داشتم به چیزایی فکر میکردم که باعث میشد من یه روزی برگردم ، به چیزایی که میتونه جلوی من و بگیره . حتماً باید تو اون شرایط قرار میگرفتم تا بتونم بهش فکر کنم .
خیلی احمقانه به نظر میرسید ... خیلی احمقانه ، که قبلاً نمیتونستم به همچین چیزی فکر کنم ...
همه چی یادم اومد ، انگار یه بمب از خاطره تو وجودم منفجر شد ... همه چیه همه چیه همه چی یادم اومد ...
اونم تو چند دقیقه .............
از روی صندلی بلند شدم ، چند لحظه مکث کردم ...
بعد رفتم سمت راننده بهش گفتم که من میخوام پیاده شم ... دلیلش و پرسید منم بهش گفتم که برنامم عوض شد ، اونم چیزی نگفت ...
یکم طول کشید تا سرعت و کم کنه و یه جا واسه کنار زدن پیدا کنه ... بعد وایستاد .
پیاده شدم ، رفتم اونور خیابون یه ماشین گرفتم رفت خونه ...
هنوزم همه خواب بودن . کسی چیزی نفهمیده بود .
وسایل کیفمو خالی کردم ، رفتم رو تختم دراز کشیدم .
هنوزم تو شوک اون اتفاقی بودم که افتاد ، اما خوشحال بودم از چیزی که تجربه کردم ...
بعدشم خوابیدم .
#من_یه_احمقم
Captain Tomato...