046

خرید بک لینک
یه بار خواستم از خونه فرار کنم ...

تمام برنامه ریزی ها رو از چند ماه قبلش انجام داده بودم .

یکم پول ، لباس ، آشنا تو شهر مقصد ، برنامه زمانی ... و هدف .

حسی که این کار بهم میداد یه چیزی بود تو مایه های کنجکاوی های آلیس ...

یادمه اواخر پاییز بود ، یه سه چهار شب مونده بود به شب یلدا ...

اگه شب میرفتم و برای قبل خواب خونه نبودم ، خوب زود شک میکردمن ...

اگه هم صبح زود میرفتم ، مسلماً تو رختخواب نبودنم بد تر از شب خونه نبودنم بود ...

تصمیم گرفتم که ساعت 2 بعد از ظهر برم ، دقیقاً وقتی که همه خوابن ... تا شب هم وقت داشتم .

گوشیمو خاموش کردم ، گذاشتمش خونه ، رمز لب تاپمو برداشتم ...

کاملا همه چی برای یه رفتن بدون بازگشت آماده بود ، حتی جزئیات دقیق تر از این که یادم نمیاد ...

به سامان زنگ زدم ... گفتم که دارم میام پیشش اما اون نمیدونست که دارم از خونه فرار میکنم .

ساعت 2:10 دقیقه از خونه رفتم بیرون ... (فکری هم برای یه خداحافظی کرده بودم)

ساعت 3 رسیدم ترمینال ، اتوبوس کرج ساعت سه و نیم حرکت میکرد ، بلیطش و گرفتم و منتظر موندم .

یواش یواش مسافرای دیگه هم اومدن ، اتوبوس هم اومده بود .

یه نگاه به دور و برم کردم ، یکم نگران بودم ، نه از اینکه دارم همچین کاری میکنم ... از اینکه چرا برای انجام این کار هیچ حسی ندارم ... نه استرس ، نه دلتنگی ، نه ناراحتی ... هیچی .

سوار اتوبوس شدم ، شروع به حرکت کردیم ...

قسمت آخر صندلی ها نشسته بودم ، اتوبوس هم کاملاً پر نبود .

رفتم سمت پنجره نشستم ، هندزفریمو هم گذاشتم گوشم ...

با خودم داشتم به چیزایی فکر میکردم که باعث میشد من یه روزی برگردم ، به چیزایی که میتونه جلوی من و بگیره . حتماً باید تو اون شرایط قرار میگرفتم تا بتونم بهش فکر کنم .

خیلی احمقانه به نظر میرسید ... خیلی احمقانه ، که قبلاً نمیتونستم به همچین چیزی فکر کنم ...

همه چی یادم اومد ، انگار یه بمب از خاطره تو وجودم منفجر شد ... همه چیه همه چیه همه چی یادم اومد ...

اونم تو چند دقیقه .............

از روی صندلی بلند شدم ، چند لحظه مکث کردم ...

بعد رفتم سمت راننده بهش گفتم که من میخوام پیاده شم ... دلیلش و پرسید منم بهش گفتم که برنامم عوض شد ، اونم چیزی نگفت ...

یکم طول کشید تا سرعت و کم کنه و یه جا واسه کنار زدن پیدا کنه ... بعد وایستاد .

پیاده شدم ، رفتم اونور خیابون یه ماشین گرفتم رفت خونه ...

هنوزم همه خواب بودن . کسی چیزی نفهمیده بود .

وسایل کیفمو خالی کردم ، رفتم رو تختم دراز کشیدم .

هنوزم تو شوک اون اتفاقی بودم که افتاد ، اما خوشحال بودم از چیزی که تجربه کردم ...

بعدشم خوابیدم .

#من_یه_احمقم

Captain Tomato...

ما را در سایت Captain Tomato دنبال می‌کنید

برچسب: 04605,04609,04619,046,04605 zip code,04614,04679,04654,04662,04660, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 7:22

صفحه بندی