تو مسیر چند نفر بودن که بلال درست میکردن . وقتی از کنارشون رد میشدم چند لحظه ای دستم و رو ذغال کنارشون گرم میکردم ...
وقتی بهش رسیدم هنوز همون شالگردن و داشت
هنوز عین نسخه چینی امیلی بود !
فکر کردم قراره همون بیرون بشینیم و حرف بزنیم
ولی دیدم دو تا بلیط دستشه و بعد اینکه بهم نشون داد ، گفت که همونجوری که دوست داری ... قرار نیست حرف بزنیم
یه نمایشه و تو باید ببینیش !
من ؟ انگار ۱۸ سال پیش یه پرستار اومد تو گوشم گفت : منظورش از « ببینیش » نمایش نیست ... یه آدمه !!!
وارد سالن که شدیم همه جا تاریک بود و من طبق معمول کور ! شبکور
با صدای گروه موسیقی چراغ روشن میشد و چشمای من بسته ... !
فهمیدم و نمیخواستم ببینم ... نمیخواستم باهاش رو به رو بشم
عشق ؟ عشق یعنی یه نفر داره موسیقی مینوازه و شما حرکات پاهاش و ببینید
#گمشده
ما را در سایت Captain Tomato دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30