
یه بار خواستم از خونه فرار کنم ... تمام برنامه ریزی ها رو از چند ماه قبلش انجام داده بودم . یکم پول ، لباس ، آشنا تو شهر مقصد ، برنامه زمانی ... و هدف . حسی که این کار بهم میداد یه چیزی بود تو مایه های کنجکاوی های آلیس ... یادمه اواخر پاییز بود ، یه سه چهار شب مونده بود به شب یلدا ... اگه شب میرفتم و برای قبل خواب خونه نبودم ، خوب زود شک میکردمن ... اگه هم صبح زود میرفتم ، مسلماً تو رختخواب نبودنم بد تر از شب خونه نبودنم بود ... تصمیم گرفتم که ساعت 2 بعد از ظهر برم ، دقیقاً وقتی که همه خوابن ......
ادامه مطلب