اما بازم پیچ و خم های جاده چالوس باعث شد بالا بیارم ... اینم تازه شروعش بود !
زمان بدی رسیدم خونه ... ساعت 7 صبح !
جوری که همیشه وجودم مملو از "جلب توجه" هست ، میخواستم اهل البیت رو غافلگیر کنم ...
اما یکم در زمانبندی مشکل داشتم چون 7 صبح کسی خونه ما نیست .
کلید در هنوز همون بود اما نمیدونم چرا من هنوز کلید داشتم (!)
در و باز کردم و رفتم تو . کل برنامه من برای جلب توجه این بود که وقتی ظهر برمیگردن کفش من و ببینن !!! همین .
خوشبختانه اتاقمو به کسی اجاره نداده بودن ... اما خیلی عوض شده بود .
تبدیل شده بود به خانه ای دنج برای یه سری کارتن و ملحفه و یه سری میز قدیمی (!!!)
یه گوشه ای هم وسایل من بود که جمع شده بود ، کتابها و یه سری خرت و پرت دیگه ...
گوی جهان نما رو از روی زمین برداشتم گذاشتم روی کتابا و کتاب "سفر در زمان" رو برداشتم
پرده رو کشیدم . همون خورشید اول صبح کافی بود واسه یه فلش بک خیلی خیلی بزرگ !
نور وارد اتاق شد ، اتاق چشماشو بست ... من تازه چشمم به خاطراتم باز شده بود !!!
اما زیاد مهم نبود . مهم بود ... اما من فعلاً گرسنم بود
رفتم داخل آشپزخونه در یخچال و باز کردم . Wow !
قورمه سبزی ... ! (باید اعتراف کنم که همون لجظه خدا رو شکر کردم برای نعمت هاش)
طبق معمول برنج هم رو گاز بود . یه نفر اینقدر تنبله که همیشه برای دو وعده برنج درست میکنه !
غذا رو خوردم . رفتم رو کاناپه خوابیدم . شبیه خونه ارواحه با اون ملحفه های سفید (؟!)
اینقدر بی خوابی از حرکت ناگهانی دیشب تو وجودم بود که سریع خوابم برد ...
با صدای جیغ بیدار شدم ...
م : سهیـــــــــــــــــــــل ... فک نمیکردم امروز میای . مگه کنسل نشده بود اومدنت ؟
من : سلام ...
م : سلام عزیزم ... فدات بشم من ... نمیدونی چقـــــــدر دلم برات تنگ شده بود . دیوونه موهاتو چرا باز تراشیدی ؟
(انتظار بغل داشتم اما رفت تو آشپزخونه)
من : بلند شده بود اذیتم میکرد . خودمم فکر نمیکردم بیام اما یهویی شد ، علیرضا مجبور شد بیاد ، منم آورد ....
م : خدا خیر بده علیرضا رو ، دلم حسابی واست تنگ شده بود ... چقدر لاغر شدی !
من : ... ... بابا کجاست ؟
م : فک کنم جلسه باشه . ساعت 4 هم نوبت دندون پزشکی داره ... بهش بگم کنسل کنه ؟
من : نه نیازی نیست ... دندون های خراب و باید کشید !
م : قورمه سبزی چطور بود ؟
من : عالی بود ... جداً میگم
م : دست پخت خالته ، دیروز داده بود بهم ... بهش گفته بودم که میخوای بیای !!!
من : دستش درد نکنه ... چشمش چطوره ؟
م : یه ماهه دیگه وقته عملشه ... دکتر گفت زیاد حاد نیست ... خدا کنه حل بشه
من : شاید بعد از ظهر برم بهش سر بزنم ... اگه بچه هاش نباشن
(یا نشنید یا نمیخواست بشنوه)
من : دیگه چه خبر ؟ ... راستی اتاق و چرا اینحوری کردین ؟
م : سلامتی عزیزم ... انباری خیلی بهم ریخته بود . فعلا وسایلشو خالی کردیم تا آخر هفته بعدی دوباره بچینیم
من : کار خوبی کردین . فقط وسایل منم بعدش بذارین تو انباری ... اونجا امن تره
م : باشه ..... حدس بزن چی پیدا کردم تو انباری ؟
من : سکه ها یا سنگ ها ؟
م : سنگ ها و تیله ها ....
من : .......... با خودم میبرم
(زیاد گفتن واسه خودمم خوب نیست . میبرمش ...)
پ اومد . خسته (طبق معمول) . عصبانی (طبق معمول) . در حال درد کشیدن (بعد از دندون پزشکی)
یک ساعت بعد اومدنش ... فک کنم تازه اثر بی حسی رفته بود !
دوباره دعوا شد . بین همه ... من و "پ" و "م"
پ : کدوم قبرستونی میری ؟
من : قبرستونی که تو هیچوقت توش نمیای
م : همیشه همینه !!!!!!!!!! خدایـــــــــــا ...
+ چیه سهیل جان ؟ خونه ای ؟
- نه . بیرونم
+ صب کن دارم میام
- ........
+ ........
پ ن : یادتون باشه قبل از اینکه وارد خونه بشین درست کنار در ، بغل جاکفشیتون "مشکلاتتون" رو بذارین بعد برین تو .
پ ن : اصن نمیدونم چی میگم
پ ن : علیرضا من و فهمیده بود
پ ن : تا عید 5 ماه و 13 روز مونده ...
پ ن : یادم رفت سنگ ها و تیله ها رو بردارم .
Captain Tomato...ما را در سایت Captain Tomato دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47