مملی به مکتب نمیرفت وقتی که رفت هم دعوا شد !

خرید بک لینک
با این که خودمو از یک ماه پیش برای برگشتن به تهران آماده کرده بودم . اما تغییر ناگهانی بین رفتن و نرفتن یکم منو پیچوند ...

اما بازم پیچ و خم های جاده چالوس باعث شد بالا بیارم ... اینم تازه شروعش بود !

زمان بدی رسیدم خونه ... ساعت 7 صبح !

جوری که همیشه وجودم مملو از "جلب توجه" هست ، میخواستم اهل البیت رو غافلگیر کنم ...

اما یکم در زمانبندی مشکل داشتم چون 7 صبح کسی خونه ما نیست .

کلید در هنوز همون بود اما نمیدونم چرا من هنوز کلید داشتم (!)

در و باز کردم و رفتم تو . کل برنامه من برای جلب توجه این بود که وقتی ظهر برمیگردن کفش من و ببینن !!! همین .

خوشبختانه اتاقمو به کسی اجاره نداده بودن ... اما خیلی عوض شده بود .

تبدیل شده بود به خانه ای دنج برای یه سری کارتن و ملحفه و یه سری میز قدیمی (!!!)

یه گوشه ای هم وسایل من بود که جمع شده بود ، کتابها و یه سری خرت و پرت دیگه ...

گوی جهان نما رو از روی زمین برداشتم گذاشتم روی کتابا و کتاب "سفر در زمان" رو برداشتم

پرده رو کشیدم . همون خورشید اول صبح کافی بود واسه یه فلش بک خیلی خیلی بزرگ !

نور وارد اتاق شد ، اتاق چشماشو بست ... من تازه چشمم به خاطراتم باز شده بود !!!

اما زیاد مهم نبود . مهم بود ... اما من فعلاً گرسنم بود

رفتم داخل آشپزخونه در یخچال و باز کردم . Wow !

قورمه سبزی ... ! (باید اعتراف کنم که همون لجظه خدا رو شکر کردم برای نعمت هاش)

طبق معمول برنج هم رو گاز بود . یه نفر اینقدر تنبله که همیشه برای دو وعده برنج درست میکنه !

غذا رو خوردم . رفتم رو کاناپه خوابیدم . شبیه خونه ارواحه با اون ملحفه های سفید (؟!)

اینقدر بی خوابی از حرکت ناگهانی دیشب تو وجودم بود که سریع خوابم برد ...

با صدای جیغ بیدار شدم ...

م : سهیـــــــــــــــــــــل ... فک نمیکردم امروز میای . مگه کنسل نشده بود اومدنت ؟

من : سلام ...

م : سلام عزیزم ... فدات بشم من ... نمیدونی چقـــــــدر دلم برات تنگ شده بود . دیوونه موهاتو چرا باز تراشیدی ؟

(انتظار بغل داشتم اما رفت تو آشپزخونه)

من : بلند شده بود اذیتم میکرد . خودمم فکر نمیکردم بیام اما یهویی شد ، علیرضا مجبور شد بیاد ، منم آورد ....

م : خدا خیر بده علیرضا رو ، دلم حسابی واست تنگ شده بود ... چقدر لاغر شدی !

من : ... ... بابا کجاست ؟

م : فک کنم جلسه باشه . ساعت 4 هم نوبت دندون پزشکی داره ... بهش بگم کنسل کنه ؟

من : نه نیازی نیست ... دندون های خراب و باید کشید !

م : قورمه سبزی چطور بود ؟

من : عالی بود ... جداً میگم

م : دست پخت خالته ، دیروز داده بود بهم ... بهش گفته بودم که میخوای بیای !!!

من : دستش درد نکنه ... چشمش چطوره ؟

م : یه ماهه دیگه وقته عملشه ... دکتر گفت زیاد حاد نیست ... خدا کنه حل بشه

من : شاید بعد از ظهر برم بهش سر بزنم ... اگه بچه هاش نباشن

(یا نشنید یا نمیخواست بشنوه)

من : دیگه چه خبر ؟ ... راستی اتاق و چرا اینحوری کردین ؟

م : سلامتی عزیزم ... انباری خیلی بهم ریخته بود . فعلا وسایلشو خالی کردیم تا آخر هفته بعدی دوباره بچینیم

من : کار خوبی کردین . فقط وسایل منم بعدش بذارین تو انباری ... اونجا امن تره

م : باشه ..... حدس بزن چی پیدا کردم تو انباری ؟

من : سکه ها یا سنگ ها ؟

م : سنگ ها و تیله ها ....

من : .......... با خودم میبرم

(زیاد گفتن واسه خودمم خوب نیست . میبرمش ...)

پ اومد . خسته (طبق معمول) . عصبانی (طبق معمول) . در حال درد کشیدن (بعد از دندون پزشکی)

یک ساعت بعد اومدنش ... فک کنم تازه اثر بی حسی رفته بود !

دوباره دعوا شد . بین همه ... من و "پ" و "م"

پ : کدوم قبرستونی میری ؟

من : قبرستونی که تو هیچوقت توش نمیای

م : همیشه همینه !!!!!!!!!! خدایـــــــــــا ...

+ چیه سهیل جان ؟ خونه ای ؟

- نه . بیرونم

+ صب کن دارم میام

- ........

+ ........

پ ن : یادتون باشه قبل از اینکه وارد خونه بشین درست کنار در ، بغل جاکفشیتون "مشکلاتتون" رو بذارین بعد برین تو .

پ ن : اصن نمیدونم چی میگم

پ ن : علیرضا من و فهمیده بود

پ ن : تا عید 5 ماه و 13 روز مونده ...

پ ن : یادم رفت سنگ ها و تیله ها رو بردارم .

Captain Tomato...

ما را در سایت Captain Tomato دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:37

صفحه بندی