062

خرید بک لینک
اولین باری که رانندگی کردم بسیار بسیار فجیح بود . جوری که اگه مرحوم فردوسی هنوز زنده بود یقیناً قسمت اعظمی از کتابش رو وقف افسانه رانندگی من میکرد .

من خونه خاله اینا بودم . ماشین شوهرخاله قرار بود واسه رد شدن یه ماشین دیگه جابه جا بشه ، چون جای بدی پارک شده بود .

در اون زمان اینجانب ، دختر خاله و خاله خونه بودیم .

خاله : سهیل میتونی ماشین و جا به جا کنی ؟ همسایه میخواد ماشینشو ببره بیرون عجله هم داره ... هزار بار بهش گفتم که ماشین و جلو در مردم پارک نکنه ...

(اون لحظه موجودی بسیار کریپی که روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد سرشو آورد بالا و منتظر جواب من بود که به هر نحوی من رو مایه تمسخر بکنه و بریزه تو کیک و بین همه پخش کنه ! ... بعله کسی نبود جز دخترخاله)

[حتی فکر اینکه تو اون شرایط بگم : نه ، خاله من رانندگیی بلد نیستم ، باعث میشد یه ماه کابوس ببینم . در صورتی که من قبل اون موقع هنوز یکبار هم نشد که یه ماشین رو یک متر هم جا به جا کنم (3 سال پیش)]

من : آره خاله ، سوییچ و بده من ... الان جا به جا میکنم (جوری ژست گرفتم که مایکل شوماخر هم نمیگرفت)

(در عین حال که داشتم وارد یه شرایط غیر قابل پیش بینی میرفتم ، مغزم داشت با سرعت 400 بتافلاپ برای کشیدن یه نقشه و خروج از این مخمصه فکر میکرد)

خاله : بیا سوییچ و بگیر ، فقط خیلی مواظب باش که به دیوارا نزنی ، مواظب سطل آشغال سمت راست هم باش .

(بینگو ! . زنگ میزدم به یه نفر که رانندگی بلد بود ، ازش میخواستم که راهنماییم کنه . کیس مورد نظر هم که مطمئناً علیرضا بود)

رفتم داخل کوچه ، یه نگاه چپکی به همسایه کردم که حاوی این پیام بود "واقعاً نمیتونی از این جا رد بشی ؟!"

اونم یه نگاه چشم درشت بهم کرد که حاوی این پیام بود "زود ماشین و جا به جا کن بانک الان میبنده"

(نگاه چشمی رو از انیمیشن فوتبالیستا یاد گرفتم)

اما ناگهان یک نقشه زیرکانه و امن دیگه به ذهنم رسید که باعث میشد خیلی راحت تر از این مخمصه در برم . من میتونستم سوییچ و بدم به همسایه که خودش ماشین و جا به جا کنه ... ! نقشه بی نقصی بود

یه قدم به سمت ماشین همسایه برداشتم که سوییچ و بدم بهش ، صرفاً جهت اطمینان برگشتم پشت سرم و نگاه کردم ...

بعله ... دختر خاله به در تکیه کرده بود و داشت من و نگاه میکرد ...

همونجا خشکم زد و برگشتم ، حتی برای برنامه زنگ زدن به علیرضا هم نگران شدم که شاید اجرا نشه .

خلاصه ... رفتم داخل ماشین شوهرخاله نشستم ، یواشکی زنگ زدم به علیرضا و جوری شروع کردم به صحبت کردن که کسی متوجه نشه گوشی رو هم گذاشتم رو بلندگو و گذاشتمش رو پام !

- علیرضا ، دستم به شورت صورتیت ... کمکم کن

+ شورتم آبیه ، صورتی رو تو استخر جا گذاشتم

- ببین من خودم میرم برات یدونه جدیدشو میخرم ، تو فقط بهم بگو که رانندگی چیجوری ... ؟

+ ههههه ، بذار این مکالمه رو ظبط کنم ، بعداً بدرد میخوره

- گردنم درد میکنه ! (وضعیت اضطراری)

+ اوه فاک ، اوکی ... الان تو ماشینی ؟!

- آره آره ، زود بگو ...

+ ببین ، کلاچ رو بگیر و نگه دار ... دنده رو بیار وسط ، جایی که بدون ول کردن کلاچ راحت به چپ و راست میره

- کلاچ از سمت چپ سومیه دیگه ... خوب ... آها ... حله ، بعدش چی ؟

+ حالا سوییچ رو دو تا قسمت ببر بالا ، بعد چند ثانیه واسه چند لحظه نگه دار تا ماشین روشن بشه

- صب کن ... یا جد کریستوفر .... (صدای استارت و روشن)

[باید اشاره کنم که احساس میکردم که 3 تا آپلو رو با دست فرستادم فضا . بعد روشن شدن ماشین یه نگاه تمسخر آمیز از داخل ماشین به دختر خاله انداختم]

+ خوب ، روشن شد ... حالا دوباره کلاچ و بگیر ، بذار دنده و کلاچ و ول نکن ... از اینجا به بعدش سخت میشه ، در تاریخ بشریت امکان نداشت که هیچکس این کار برای اولین بار بدون نقص انجام بده ، حالا پشت تلفن که بدتره

- دو دقیقه انرژی منفی نده ببینم باید چه غلطی بکنم . خوب کلاچ و گرفتم ، گذاشتم دنده ، کلاچم ول نکردم ، حالا بعدش چی ؟!

+ ببین ، حالا میرسیم آخرین مرحله ، همونطور که کلاچ داری ول میکنی ، به موازاتش باید گاز بدی یواش یواش ، فقط یادت باشه که کلاچ و یهو ول نکنی ...

(یه نگاه به چشمای دختر خاله کردم ، یه نگاه به جلو)

- باشه ... فقط حرف نزن که تمرکزم بهم میخوره

همه چی داشت طبق برنامه پیش میرفت ، تمرکزمو زیاد کردم ، مردمک چشمام کاملا بزرگ شده بود ، ترشح آدرنالین هم به آخرین حدش رسید ...

و اما ناگهان ... دقیقاً چند ثانیه قبل از شروع آخرین مرحله عملیات

یه سایه از سمت چپم احساس کردم بعد چند ثانیه یه نگاه به سمت چپم کردم ... دیدم یه موجود کچلی چپم ایستاده و با دوتا چشم اندازه کله شرک داره من و نگاه میکنه ... شوهر خاله بود

خوب ، این خوب بود که من میتونستم قبل از حرکت از ماشین پیاده بشم تا اون خودش ماشین و جا به جا کنه ، اما مشکل بزرگ اینجا بود که نمیدونستم چیجوری ، از طرفی هم تو اون شرایط نمیتونستم از علیرضا بپرسم ...

بعد چند ثانیه چشم تو هم چشم شدن بین من و شوهر خاله یهو داد زد : چرا خشکت زد پسر ؟ خو پیاده شو دیگه !!!

ماشین رو دنده بود . آماده حرکت بود ، نمیدونستم باید چیکار میکردم ، در همین فکر و لحظه بودم که یهو ...

هماسیه که داخل ماشین منتظر بود ... بوق زد ... نه فقط بوق ... بــــــــــوق !

منم یهو ترسیدم و پامو که از قبل رو گاز بود فشار دادم ... اما خوشبختانه ماشین حرکت نکرد اما عین یه اژدها غرش کرد . همون ترس و صدا و شرایط اون لحظه کافی بود که من یهو به بهانه ول کردن همه چی ......... کلاچ و هم ول کنم ! و ... بعله ... اتفاق افتاد .

#ضربه

و من پرواز کردم . به سوی رستگاری ... !

#مایه_ننگ_پسر_ها

#نه_گفتن_را_یاد_بگیریم

Captain Tomato...

ما را در سایت Captain Tomato دنبال می‌کنید

برچسب: 0621 mos,06226,06268,0621,06239,06269,06238,06241,06255,06260, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 10:39

صفحه بندی