یه اتاق مربع با دیوار های زرد کمرنگ !
- سلام ...
+ سلام ، آقا سهیل عزیز ... بفرما ... بشین لطفاً
- مرسی ...
+ خوب ... چطوری ؟ دلم برای گرمِ صحبت شدنات تنگ شد . جدی میگم !!!
- ولی من برای صحبت های به اصطلاح گرمم پول دارم ، مگه نه ؟ اونوقت مجبورم که چرت و پرت نگم ...
+ خوب ، عالیه ... این همون چیزیه که جفتمون میخوایم مگه نه ؟
- خوبه ، خوبه که روی همین توافق کنیم
+ خوب ، سهیل ... از خودت بگو ، از جلسه قبل تا الانت بگو
- باید بگم که شما خدا نیستین ... البته حتی اگه من هم بهتون نگم شما هر روز صبح وقتی خودتون رو تو آینه میبینین ، نمیگین . درسته ؟
رو حرفاتون فکر کردم ... اما میدونین ترس ! یکی از قوی ترین نیرو های بشریته !
همراه خودش امید و عشق هم حتی داره ... حتی برای بقای ما هم استفاده میشه
اما من باید به قول شما "زرنگ" باشم و ازش در راه درستی استفاده کنم
ولی داستان به همین جا ختم نمیشه ... من فهمیدم که ترس برای من هیچ وقت مرز نبود !
+ خوب ... یعنی چی ؟ تو که نباید از ترسیدن بترسی ! مگه نه ؟
- نه خانوم ... من از ترسیدن نمیترسم ... دقیقاً منظورم این بود که من از ترسیدن نمیترسم (!)
نا امیدی ؟ افسردگی ... باور کنین که ربطی به ترس ، کنکور و درس نداره ... اینا فقط بهونست
(از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره ، عین فیلم ها ، تازه دنبال یه جمله طلایی هم بودم)
به نظر شما چرا من بعد از یه صبح جمعه سرد و آفتابی باید اینحوری بشم ؟
مگه زندگی به قول شما پر از دستور ها و عمل ها نیست ؟!
+ بیا بشین ... لطفاً
- نه
+ سهیل بیا بشین ... اینجوری من راحت ترم ... لطفاً ، اگه میشه
- باشه (رفتم بازم نشستم ... ولی روحیه اغواگرِ کنار پنجرم از همون پنحره افتاد پایین ! )
+ ببین ... تو الان داری فرار میکنی ... نه از درس ، کنکور و حتی یه صبح جمعه ی سردِ آفتابی !
تو داری از ترس هات فرار میکنی ... میتونی اسمش رو ترسیدن از ترس نذاری ... اما این کاریه که داری میکنی ... فرار کردن باعث میشه که یکسره تو خونه باشی ، باعث میشه کلافه بشی ... یا حتی به قول خودت باعث میشه کمتر به وبلاگت سر بزنی ... و یا حتی دیگه کله پاچه نخوری !
- بازم یه چیزی گفتین که باید یه هفته روش فکر کنم ؟!
چرا همیشه باید همه چی پیچیده باشه ؟ چرا یه داروی ضد ترس از ترسیدن نمیدین !؟
+ متاسفانه نیست ...
یعنی فیزیکی نیست ... اما همه ی دارو های دنیا تو بدنت هست ... تو باید از اینجا (اشاره به مغزش) به اینجا (اشاره به قلبش) کنترلشونن کنی ... تا بتونی خودتو درمان کنی
- من مریض نیستم که درمان بشم ... من فقط ناتوانم ... اَه ، از اعترافِ بهش متنفرم
+ خوب دیگه نگو که ناتوانی !
- خودت گفتی باید بگم ... !
+ خوب دیگه نگو ... !
- ... (دلم واسه فروید تنگ میشه)
+ هفته ی بعد منتظرت باشم ؟
- آره ... حتماً چرا که نه !
+ سهیل ، شکلات ...
- اممم ... لیمویی بینشون نیست ؟ دفعه قبل توت فرنگیش رو گرفتم خوشمزه نبود
+ چرا لیمویی هم هست ... بیا
- مرسی خانوم ...
+ خواهش میکنم
- باید برم ؟ چون وقتم تموم شد ؟
+ متاسفانه ... بیرون مریضای دیگه هم هستن که نوبتشون بعد توئه
- باشه ... خداحافظ
راستی ... بهشون نگو مریض ! ... اینا فقط چیزی رو داخل خودشون فهمیدن که بقیه هنوز نفهمیدن
+ ...
پ ن : باید امروزم برم ... اما نمیرم !
پ ن ن : آب نبات های شکلاتیه لیمویی بی نظیره !
Captain Tomato...ما را در سایت Captain Tomato دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39