اینکه چی باعث شد از یه صبح جمعه (هفته قبل) تا الان من به قول اونوریا حِس دِپرِشِن داشته باشم ...
میدونید ، من اینجوری ام که اگه الان شما یه نیشگون از دستم بگیرین ... من 5 دقیقه بعد متوجه میشم
تازه ... اینجوری شروع میشه که ;
دقیقه اول چیزی احساس نمیکنم
دقیقه دوم احساس گیجی میکنم
دقیقه سوم احساس درد میکنم ، نه تو دستم ... بلکه کل بدنم
دقیقه چهارم تازه متوجه نیشگونی میشم که از روی دستم گرفتن
دقیقه پنجم هم گریه میکنم !
حالا این و تطبیق میدم با این چند روز گذشته ...
فکر کنم دارم نتیجه اتفاق یک سال پیش رو میبینم (نگو احمق ، نگو)
بی انصاف نباشیم دارم به نتیجه هایی میرسم ... اسمش و میذارم خوددیرشناسی بالینی !
یکم طول کشید که خودم و بشناسم ، و کل این مسیر معرفت در تخت بودم !
(بالین در اینجا یقیناً معنی تخت میده دوست من)
شاید کنجکاو بشین که من چه چیزی در دریای خودشناسی خودم پیدا کردم (لطفاً کنجکاو باشین)
من ...
فکر میکنم که میتونم دوست خوبی باشم
(فکر کنم همتون تعریف دوست رو میدونین ، اگه نمیدونین برین بمیرین ... )
اما در مقابل فکر میکنم که نمیتونم یه شوهر ، دوست نزدیک ، یا دوست پسر باشم ! (سکشوالیتی هم رعایت کردم ! مگه نه ؟)
خیلی برام شوره که بخوام به همچین چیزی اعتراف کنم ... خیلی
اما به نظرم باید تجربه رو داخل آشِ این روزا با یک کیلو روغن هَم زد ...
نه نه نه ، من تا حالا شوهر کسی نبودم . کاملا دهنم بوی شیر میده ...
اما ، خوب ..............
با احترام به گذشته ، آیم فاکد آپ !
پ ن : من و نیشگون نگیرین ، هیچوقت
پ ن ن : بعد یک سال دارم پفک میخورم ، ...
#قول_دادن_و_قول_گرفتن
salt#
Captain Tomato...ما را در سایت Captain Tomato دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24