
مرد سی ساله به فانوس دریایی رفت ... بعد از آن ; هر ده سال یک بار می توانست فقط یک روز خارج شود و معشوقه اش را ببیند عهد را پذیرفت و قلبش را داد باید تا ابد در آنجا می ماند . اما خوب ، تا ابد می ماند ! دریا برایش خاطره بود ... شب ها نور فانوس میچرخید و میچرخید و میچرخید هر بار اما ، خاطره ای از دریا را روشن میکرد #فانوس_دریایی #خدافزززززز...
ادامه مطلب
میخوام باهات دکتر بازی کنم ! xa0 پ ن : ایکاش مجبور نبودم که پانویسی بنویسم و بگم که این دکتر بازی همون دکتربازیِ بچگی و اون دکتربازیه مد نظر جوک ها نیست ! این خاص ترین بازی ای هستش که من بلدم !!!...
ادامه مطلب
خدیا ... خیلی چیزا که مشخصه ، برای من نامشخصه ! خودت مشخصش کن ...........................
ادامه مطلب
بعضی موقع که شرایط رو خیلی دراماتیک میبینم تصمیم میگیرم چیزی ننویسم . اما خیلی یهویی . . . xa0یه دست سیاه از قفسه سینم میاد بیرون و شروع میکنه به نوشتن ! #من_نبودم_دستم_بود...
ادامه مطلب
با این که خودمو از یک ماه پیش برای برگشتن به تهران آماده کرده بودم . اما تغییر ناگهانی بین رفتن و نرفتن یکم منو پیچوندxa0... اما بازم پیچ و خم های جاده چالوس باعث شد بالا بیارم ... اینم تازه شروعش بود ! زمان بدی رسیدم خونه ... ساعت 7 صبح ! جوری که همیشه وجودم مملو از "جلب توجه" هست ، میخواستم اهل البیت رو غافلگیر کنم ... اما یکم در زمانبندی مشکل داشتم چون 7 صبح کسی خونه ما نیست . کلید در هنوز همون بود اما نمیدونم چرا من هنوز کلید داشتم (!) در و باز کردم و رفتم تو . کل برنامه من برای جلب توجه این...
ادامه مطلب
همواره بشر مدیون نیرویی بوده که همیشه باعث شده تا تسلیم نشه ... John Ottman - Hope شاید مثل سیمرغ یا شایدم مثل نور ستاره ... امید از نیستی ، نا امیدی و نابودی میاد ... از جایی که تو تاریکی مطلق باید دستتونو بکنین توش ! تردید نکن سپیده سر خواهد زد #خاکستر...
ادامه مطلب