
دارم کورسویی از چیزایی که چند روزه درگیرشم رو میفهمم ! جالبه ... حتی برای خودم اینکه چی باعث شد از یه صبح جمعه (هفته قبل) تا الان من به قول اونوریا حِس دِپرِشِن داشته باشم ... میدونید ، من اینجوری ام که اگه الان شما یه نیشگون از دستم بگیرین ... من 5 دقیقه بعد متوجه میشم تازه ... اینجوری شروع میشه که ; دقیقه اول چیزی احساس نمیکنم دقیقه دوم احساس گیجی میکنم دقیقه سوم احساس درد میکنم ، نه تو دستم ... بلکه کل بدنم دقیقه چهارم تازه متوجه نیشگونی میشم که از روی دستم گرفتن دقیقه پنجم هم گریه میکنم ! xa...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
من به یقین حتم دارم که حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی هنگام نوشتن شاهنامه داشت تا خرخره شیرینی نارنجکی میخورد !...
ادامه مطلب
یکی به توسعه دهنده های عینک های واقعیت مجازی بگه که یه قابلیتی بذارن که بتونیم رویا های خودمون رو توش ببینیم ... ! #ایده_خوب...
ادامه مطلب
دیشب خوابم نبرد ... #شروع_شد...
ادامه مطلب
باربوسا : این روزا دنیا خیلی کوچیک شده ، مگه نه ؟ ! کاپتان جک اسپاروxa0 : نه اشتباه می کنی ! دنیا هنوز همون قدره ... فقط درونش یکم تهی شده ! #این_ماییم_که_کوچیک_شدیم...
ادامه مطلب
من از اول ابتدایی تا الان همین بودم ... ! یعنی دقیـــــقاً همین بودم ... روز اول ابتدایی و راهنمایی و دبیرستانم هیچ فرقی نمیکرد ! اما برای یک دختر فرق میکنه . اونم خیـــــلی ... اونا تو هر مرحله تغییر اساسی تری میکنن . طی یه مرحله خیلی پیچیده و در ظاهر ساده ولی ناشناخته ، یه دختر میتونه روز ورود به دانشگاه فقط با گذاشتن یه مقنعه مشکی تبدیل به یک "خانوم" بشه . میدونین ، من دقیقا همون لحظه ای رو میگم که قبل رفتن خودش رو تو آینه میبینه ... شما نمیفهمین من چی میگم . دیدم که میگم . دیدم ......... #دی...
ادامه مطلب
خوبی زندگی کردن اینه که هنوز پتو هست ! xa0 علیرضا که لعنت خدایگان اسکاندیناوی بر او باشد ، لَست نایت ناگهان به من رکب زده و پتوی ابریشمی (!) من را که با زحمت های بسیار ، بسیار طول کشید تا گرمش کنم دزدیده و پتوی نامرغوب خویش را بر من نهاد . بنده هم که مجهز به قوی ترین سنسور تغییر دما بودم به سرعت مغز عزیز به معده دستور داد و طبق فعل و انفعالات شیمیایی سوزش سر دل (ویکی خدا مرگت بده) من را از خواب بیدار کرد . سپس همچون یک نینجای تیزپای همیشه آماده ، قسمت انتهایی پتو که به دست علیرضا داشت از من دور ...
ادامه مطلب